Share  
balatarin
 
  شعر

محمد سوسیالیست

شب آخر

هر شب در این فکرم
که امشب است ،شب آخرم
با تمام شدنم ز حیات
غم و درد می رود با ممات
می گذرد ایام و روزها
می بینم هر روز دعوای آدمها
هنوز دعوای قدیمی بین آنها
ز خدایان و تاریخ و دروغها
یکی بهتروبرتر ، دگری تازی
در این جبر جغرافیا ز سکس مرد و زنی
با هر رنگ و نژاد و زبانی
بیاندیش کمی ، انسانی
چو وحوش میدرند همدیگر
می کشند براحتی یکدیگر
کین کشتگان همه بهشتی
ز هر گروه، وعده حورعینی
چشمها می نگرند به کشته ها
یکی بدرک و دگری ز شهید ها
گویند برای حقه و دموکراسی
نمی بینند جای پای دیو سفیدی
قدم زنان در اندیشه ام
در اتاقی کوچک زیر نور چراغم
بنویسم فلسفه ای نو ، جدید
تمامی کاغذها باشد سفید
بی نقش ، خط و نوشتار
بی لغزش قلم ، بی دار
شاید که خدایان گریه کنند
به حال انسانها زاری کنند
اشکی بریزن کین دنیاست
آه , انسان ز اشرف خلقتهاست ؟
جنگ اعلا و پائین دستها
مثل جنگ خدایان و شیطانها
فرامین و اوامر بسیار
پشت انسان قایمند هر بار
کمی احساس ، کمی عشق, انسان
نکش ، نکش بهر دروغگویان

محمد