Share  
balatarin
 
  شعر - وطن ٢

محمد سوسیالیست

وطن ٢

وطن در بند و زنجیر جاهلان
می سوزد سبزیش با ابلحان
آتشی افکنده اند ظالمان
بی محابا می سوزانند ایران
هر دم به بهانه ای سرخ شد
صورت وطن ز ظلم خونین شد
کشتن و بخاک کشیدن
پنهانی به بردگی بردن
هرقومی چو گل در گلستان
گلها را چیدن دیوان
ز ظلم ؛ ناله مردم شکسته
بهر جا می نگرند بن بسته
به هر کس و ناکس دادن دستی
سیلی خوردن به پستی
صورت سرخ شده هم وطنم
میسوزد تمامی جان و تنم
ز ظلم ؛ دماوند هم خم شد
چشم ندید نابینا شد
گوشها دگر نشنید بیهوش شد
زین همه وعده ها کر شد
زبارسنگین خم شد
کمر هموطن دگر راست نشد
ضحاکان چو دیدن اینچنین
به زنجیر بردن ایران زمین
هر دم بهانه ای خواستن
حرمت انسان را شکستن
خزان نشسته بر شانه هایش
باید بیاریم باز بهارش
غمنامه ای شد بر دلم
هر بار که گویم نام وطنم

محمد سوسیالیست