Share  
balatarin
 
  مقاله - هجو 2

محمد سوسیالیست

باعرض درود بخش دوم هجو،را که درهمان مهرماه سال 90 نوشتم راتقدیم به عزیزان می کنم .

بعد ازمراسمِ بزن بکوب ، بکوب بکوب بین سیاسیون شروع شد وهمدیگر را تهدید کردند وهرچه خواستند بهم بستند اصغر،تقی رو تهدید کردوتقی ،نقی رو تا الا ماشاءالله ........ !
بعدش هرکی ژستی گرفته ومیگه من با فلانی وفلانی تماس داشتم وقرار شد تنها کار کنیم ببینید ماشاءالله هرسیاسی یعنی هریک نفر برانداز نظام هستش چقدر قدرت ومیگن قراره همبستگی وهمبستری وازاین چیزها تشکیل بدیم !
طَرف هنوز هیچی نشده ونه حزبی ،نه سازمانی ونه رسمی ورسماً بین المللی یکراست بدون توقف می گه :
ما یک پو پو ،اپو ،اپوسیون هستیم .
موندم چی بگم گفتم ، کوچیکتم حاجی دیروز وسیاسی مخالف حال نظام امروزمن مال این حرفها نیستم .
همون بچه بازی حزب برامون بهتره ،میترسم پولو بخورم دل درد بگیرم اونم درعالم پناهندگی .
از اون هی صحبت وحرف واز ما انکار یهو اونقدر جوگیرشده بود که فکر میکرد دیگه آخرشه ترکونده اونقدربال وپرگرفت،دیدم داره بال بال می زنه می خواد پرواز کنه گفتم نره فقط پاشو گرفتم دیگه بالاتر نره اونوقت جواب عیال و بچه هاش رو چی بدم .
ادامه داد بیائید به وزارت کشور ایران طرح بدهیم واز این حرفهای مالیخولیایی ! به چه عنوان نامه نمی دانم .
بازهم همون طناب نجات ملت ایران یادم افتاد ، خلاصه باز .........
بازهمه رفتن خانه وبادشون خوابیدآخه میدونی باد معده خیلی بده ، اونم بعد از پولو زیادی .
بعداز چندروزبا پیاز وسبزی وخیار بدست دیدمش البته با خودم فکر کردم همین پیاز و خیار خیلی خوبه میشه خودش یک بیانیه خیار رو برای وزارت کشور بفرسته وپیاز رو برای خودمون به این می گن سیاسی برای همه چیز تعبیر داره !
یاد چیزچیزافتادم یادش بخیر،چی توز .........
که اونم سیاسی شد ها راست می گی .
فعلاً بسه تا قسمت بعدی چطوره بشه داستان ادامه دار مثل قصه های دنباله دار ولی اینها قصه نیست غصه است غصه؛ غم زیاده وقتش هم نیست فعلاً همین بسه !

محمد سوسیالیست