Share  
balatarin
 
  رواجِ نفرت هست تا این نظام هست -

محمد نوری زاد

رواجِ نفرت هست تا این نظام هست - محمد نوری زاد
نظام اسلامی جز رواج نفرت و پراکندنِ مردم – که ناشی از غارت ها و دروغ ها و بی خردی ها و ظلم های همان دشنه به دستان است – در هیچ وادی ای توفیق نداشته است. این رواجِ نفرت، اکنون نیز هست. و البته هست تا این نظام هست.
***


فراتر از تحمل

محمد نوری زاد

ما مردم ایران از هم دوریم. بسیار. البته بعد از انقلاب اسلامی دورتر نیز شده ایم. انقلابی که می بایست دست به دلِ آدمها می بُرد و عاطفه ها و فهم ها را به هم می تنید، در وسعتی کم نظیر، به بسطِ نفرتِ مردمان از همدیگر توفیق یافته است. مردمانِ ما چند پاره اند. و بجز جماعتی که از بساطِ بی خردی ها و ویژه گرایی ها توشه ها دارند، مابقی در مدارِ فریب و خود پویی و بی تفاوتی و نفرت اند. این شکاف بزرگ، و این نفرت های زیرِ پوست، کلّیت و ملّیتِ ما را از ریخت انداخته است. در یک قلم مثلاً بسیجیان از یک سوی به خویش و به طایفه ی خویش مشغولند، و از دیگر سوی جوری تربیت شده اند که از مخالفان و معترضان و منتقدان نظام یا هرکسی و جمعی که بالادستی ها تحکم کنند "متنفر" باشند. تصورِ یک بسیجیِ متین و صبور و اهل مدارا کمی ناممکن به نظر می رسد. به همین خاطر است که جمع کثیری از مردمان ما، نه این که بسیجیان را دوست نداشته باشند، بل از آنان متنفرند. یعنی هم بسیجیان از مردمانِ این سوی متنفرند و هم این مردمان از بسیجیان.

بعد از انقلاب، سفره ها و دشنه ها دست به کار شدند و بین مردم مرز بستند: به دوستی و دشمنی. سفره برای خودی ها پهن شد و دشنه به حذف مخالفان تیزی گرفت. این بی تربیتیِ ملی مستقیماً از سه جهت به سمت مردم خیز برداشت: روحانیان، اطلاعاتی ها و سپاهی ها، و بیت رهبری. که اسم این هرسه را من "نظام" می نهم. ویعنی نظام اسلامی جز رواج نفرت و پراکندنِ مردم – که ناشی از غارت ها و دروغ ها و بی خردی ها و ظلم های همان دشنه به دستان است – در هیچ وادی ای توفیق نداشته است. این رواجِ نفرت، اکنون نیز هست. و البته هست تا این نظام هست.

می گویم: مردم به راهی در افتاده اند که: نظام اسلامی خواسته است. این که: از هم متنفر باشند و به هم دروغ بگویند و از هم بربایند و تنها خود را و خویشانِ خود را بپایند. این اخلاق بدوی، درست همان خصلت ناجوری است که نظام برای بقای خود بدان محتاج است. مردمی درگیر و ناشکیبا و دروغ باف و لاف زن و هردمبیل، مطلوب ترین مردم اند برای حاکمان هردمبیل.

این پیله ای را که نظام بی تربیتِ اسلامی بر دست و پا و ذهن و زبانِ ما مردم تنیده، باید درید و روفت. ما این روزها سخت به هم محتاجیم. به لبخندهای هم. به اشک های هم. به همفکری ها و همبستگی ها و دل بستگی های هم. ما برای روفتنِ بی تربیتی های نظام اسلامی، باید و حتماً به یک خیز اخلاقی روی بریم. و آن: دوست داشتنِ همدیگر است. که این دوست داشتن، بسیار فراتر از " تحمل" همدیگر است. شکافی که نظام میان پیروان مذاهب و عقاید و ادیان انداخته، شکافی که نظام میان جوانانِ این سوی و بسیجیانِ آن سوی انداخته، شکافی که نظام میان ملتِ ما با سایر ملل انداخته، باید و حتماً برچیده شود. ما باید و حتماً این پیله را بدریم. و شاید تنها ترین راهِ این سنگلاخِ بی مشتری، دوست داشتنِ همدیگر باشد. و این، به یک گامِ فهم بند است. و نه تنها احساس. که احساس را در این میان بقایی نیست. ما به امتزاجِ فهم و احساس در پیمودنِ این سنگلاخ محتاجیم. ما باید به " دیدنِ" دل های هم برویم. یعنی دیگران را آنگونه که هستند بپذیریم و دوستشان داشته باشیم. در بهشت خود جایی برای دیگران وا کنیم. جداییِ تاریخیِ اقوام و مذاهب و اندیشه ها و سلیقه ها هماره دکانی بوده اند برای زیرک ترها.

سخن به درازا نبرم و بگویم: آخوندهای حاکمیت اگر بر جدایی و نفرت ما از همدیگر بساط آراسته اند، ما این بساط نفرت انگیز را با دوست داشتنِ همدیگر بروبیم. من خود یک چند سالی است که در این راهم. و تلاش می کنم جز دزدان و فریبکاران و قاتلان، همه را دوست داشته باشم. من سابقاً به یک درویش یا یک بهایی و مسیحی و فقیر و غنی و خوش لباس و بد لباس و زیبا روی و نازیبا اگر بر می خوردم، حسابی خاص برای خود و حسابی دیگر برای آنان می گشودم. اکنون اما همه را برتر از خویش می دانم. و در این برتر انگاری سخت صادق ام. من آهنگِ " دوست داشتنِ همدیگر" را قشنگ ترین شیوه ی مبارزه با دیو سیرتانی می دانم که برای نفرت گستری میان مردمان برنامه ها دارند. همدیگر را دوست بداریم نه برای مبارزه حتی، برای قدر و قیمتِ خودش. که دوست داشتن را هیچ قدری و قیمتی نیست جز دل. بجای تماشای پرده های پراکندگی، به دل های هم سر بزنیم.

دوست داشتنِ همدیگر هرگز در این خلاصه نمی شود که نیاز مالی کسی را برآوریم یا بر سرِ درمانده ای دست بکشیم. دوست داشتن در این است که در یک حرکت ملی، گل لبخند را نه تنها بر لب ها، که بر دلها بنشانیم. که در این سنگلاخ، تحمل مخالف، ابتدایی ترین دستاوردِ دوست داشتن است. فراموش نکنیم که: ما به دوست داشتنِ هم محتاجیم. می دانم که این دوست داشتنِ دیگران، از جابجاییِ کوه نیز دشوار تر است. ما را در این تربیتِ بزرگ، چاره ای جز دوست داشتن نیست. نگران نباشید، کوه ها که هیچ، بی تربیت ها را یا با تربیت یا جابجا می کنیم.