Share  
balatarin
 
  چه باید کرد؟ مسئولیت ما در آستانه فروپاشی نظام ولایت فقیه

مهران رفیعی

با مرور و تجزیه و تحلیل رویدادهایی که در چند سال گذشته در ایران اتفاق افتاده و نیز وقایعی که به ظاهر اتفاق نیفتاده, می توان نتیجه گرفت که این نظام خود کامه نیز به بن بست رسیده و در حال فروپاشی است. بن بستی که سرنوشت گریزناپذیر هر نظام سرهم بندی شده ای می باشد. از همان ابتدای کار, بر اندیشمندان پوشیده نبود که ساختن بنایی که استوار بر دوپایه ناهمگون و متضاد "جمهوریت" و "ولایت فقیه" باشد, دغلکارانه و یا دست کم ساده لوحانه است. در همان سالها, نخست وزیر دولت موقت, انسان متدینی که کهنه کار سیاسی و دانشگاهی نیز بود, این نکته را با ظرافت و شوخ طبعی دوست داشتنیش بخوبی بیان کرد. مرحوم بازرگان گفت که آقای خمینی لباسی دوخته متناسب با اندازه های بدن خودش و لاغیر. آنچه پس از مرگ آقای خمینی اتفاق افتاد بخوبی گفته ایشان را به اثبات رساند, امروزه همه می بینند که چگونه لباس ولایت فقیه بر تن آقای سید علی خامنه ای گریه میکند. هر چند کم و کسرهای شخصیتی و تخصصی کارگزاران رژیم در متلاشی کردن آن نقش مهمی بازی کرده, اما اشکال اصلی کار, استفاده از خشت های معیوب و ناسازگار برای ساختن بنای جمهوری اسلامی بوده است و اینکه امروزه می بینیم که این دیوار کج, قبل از رسیدن به ثریا, به سرنوشت برج بابل دچار شده, نشانی از صحت این ادعا می باشد. نظام جمهوری اسلامی نابسامان و در حال فروپاشی است زیرا راس ِ هرم ِ قدرت ِ آن دچار نابسامانی روحی و رفتاری شده است, درمانده ای که به تعبیر استاد سخن, بر شاخی شکننده نشسته و بیمارگونه مشعول بریدن بن آن است.
برای روشن شدن مطلب, بیفایده نیست که به موضوع استحکام و پایداری در نظام های سیاسی و عوامل تشکیل دهنده آنها بپردازیم. ثبات و استقامت ِ حکومت ها بستگی به فراهم بودن مجموعه ای از شرایط دارد, و البته این رابطه تعادلی در نظام های مردمسالار و پیشرفته در مقایسه با نظام های غالبا غیر دموکراتیک در جهان سوم, تفاوت فاحشی دارند. بلحاظ اینکه مساله مورد توجه این نوشته, مطالعه بی ثباتی نظام جمهوری اسلامی است, بهتر است برای اختصار مطلب, از بحث در مورد پایداری نظام های دموکراتیک صرف نظر کرده و توجه خود را بر روی نوع دوم حکومت ها متمرکز کنیم.
تجربه نشان میدهد که توزیع قدرت و اختیارات در این نوع نظام ها به شکل هرمی بوده که در راس آن ها یک نفر و یا یک گروه کاملا مشخش و مقتدر قرار میگیرد. در چنین سیستم هایی, سلسله مراتب به وضوح قابل رویت است و روابط بین ارگانهای اعمال قدرت و حاکمیت بوضوح تعیین شده اند, حتی اگر بصورت کتبی هم در جایی ثبت نشده باشند . راس هرم می تواند اسم های مختلفی داشته باشد, از پادشاه و سلطان و امیر گرفته تا رییس جمهور و رهبر و پیشوا, که البته این تفاوت ها غالبا جنبه صوری داشته و تغییری در عملکرد شان ایجاد نمی کند.
نیازی به ذکر مثال نیست و همه میدانند که صدام حسین خود را رییس جمهور می خواند, محمدرضا پهلوی هم عناوین مختلفی داشت و از جمله خدایگان شاهنشاه آریامهر, آقایان خمینی و خامنه ای خویشتن را ولی امر مسلمین جهان می پنداشتند. لیست خودکامگان و القاب آنها طولانی است, از پینوشه و ملک فهد گرفته تا انور خوجه و چائو شسکو.
اجازه دهید که دایره توجه مان را بازهم محدودتر کنیم و به قلب موضوع بپردازیم, به عملکرد حکومت های خودکامه در کشور خودمان در چند قرن اخیر و سرنوشت شوم همگی آنان, از نادرشاه افشار و ناصرالدین شاه قاجار گرفته تا محمدرضا شاه و خمینی و بالاخره سید علی خامنه ای در آستانه متلاشی شدن ولایتش.
جمهوری اسلامی در زمانی متولد شد که دو سه سال پیش تر از آن, حتی آقای خمینی و نزدیک ترین یارانش سقوط نظام پادشاهی را تقریبا غیرممکن می پنداشتند و این مطلب در نوشته های برخی از معدود کارگزاران معتبر و محترم رژیم اسلامی , از جمله آقای عبدالله نوری, به صراحت آمده است.
در سالهای آخر, نظام سلطنتی پهلوی خود را یک دژ تسخیر ناپذیر می پنداشت و از اینکه رییس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا ایران را جزیره ثبات در منطقه ای آشوب زده خوانده بود, بر خود می بالید. حکومت سلطنتی پایدار بنظر میرسید چون برای تمام دولتمردان, نظامیان عالی رتبه, روجانیون طراز اول, قدرتمندان بازار, صاحبان صنعت و مقامات دانشگاهی کاملا مشخص بود که سکاندار کیست, برای سایرین هم ابهامی وجود نداشت, از ابر قدرت ها گرفته تا کشور های دور و نزدیک و از جمله همسایگان.
رییس مجلس و رییس دولت می دانستند دست و پای چه کسی را ببوسند و نوکر خانه زاد و غلام جان نثار که باشند و چگونه در مقابل مردم بی اعتنا و غیر پاسخگو باقی بمانند. ادعا میشد که حتی خدا هم سایه خود را از طریق شاه بر سر ملت می اندازد و بدین ترتیب از پذیرفتن مسئولیت, شانه خالی میکند.
اما واقعیت چه بود؟ کافی است نگاهی به قلب حکومت پهلوی بیندازیم. تهران ِ شاه, جزیره ای بود که توسط اقیانوس های نظامی احاطه شده بود, در سمت شمال پادگانهای سلطنت آباد و اقدسیه و لویزان و لشکرگ, مراکز نظامی فرح آباد و قصر فیروزه و فرودگاههای نظامی دوشان تپه در سمت شرق, پادگان های باغشاه و جی و جمشید آباد در سمت غرب و جنوب. علاوه بر آنها, در درون جزیره ثبات هم تاسیسات و تشکیلات مفصل دیگری در هر گوشه و کنار پایتخت بچشم می خورد, مثل دانشکده افسری, پادگان عباس آباد. و بعدش نوبت میرسد به سازمان ِ بدنام ِ اطلاعات و امنیت کشور و نهادهای وابسته و زنجیره ای آن و از جمله کمیته مشترک ضد خرابکاری. زندان های اوین و قزل قلعه و قصر و بقیه مراکز بازجویی و حبس و شکنجه هم بیست و چهار ساعته فعال بودند تا ثبات جزیره بهم نخورد. در کنار ِ ارتشی بزرگ و مجهز, شهربانی و ژاندارمری و ساواک, گارد های سلطنتی و جاویدان هم برای حفظ کیان سلطنت بر بودجه مملکت سنگینی میکردند. و البته افزایش ناگهانی و قابل توجه قیمت نفت در آن سالها, توانایی مالی شاه را چند برابر کرده و دستش را برای خرید های گسترده تر نظامی و افزایش حقوق و رفاه نظامیان بازتر کرده بود.
اما وقتی که دریا طوفانی شد, همه آن تمهیدات بالا نتوانست شاه را نجات دهد, دست بردن عاجزانه به دامان مرغ طوفان هم گره مشکلات کور او را باز نکرد و هرم قدرتش بسرعت از هم پاشید. شک نسیت که عوامل مختلفی دست بدست هم دادند تا دریا آنگونه شود که شد, مثلا روی کار آمدن دموکرات ها در ایالات متحده و اصرار جیمی کارتر بر باز کردن نسبی فضای سیاسی کشور و بالاخره گردهمایی مهم گوادولوپ, اما این عوامل فقط تاثیری بر زمان و سرعت فروپاشی گذاشتند و نه بر اصالت آن. حکومت مطلقه شاه محکوم به شکست بود چرا که بر مبنای انگیزه ها و سلایق فردی اداره میشد و از پشتوانه مشارکت مردمی بی بهره بود. هر چند پادشاه قدم های قابل ذکری برای توسعه و آبادانی ایران برداشت, ولی کوچکترین علاقه و اعتقادی به توسعه اجتماعی و احترام به اصول حقوق بشر از خود نشان نمیداد. شاید بتوان بخشی از ریشه های این پندار و کردارهای ناپسند را در کودتای ننگین بیست و هشتم مرداد پیدا کرد.
رویدادهای سال پنجاه و هفت, پاشنه آشیل نظام پهلوی را عیان کرد. شاه خودکامه توانسته بود مجموعه بزرگی از کارگزاران ناهماهنگ را به گرد خود جمع کرده و بر کار آنها نظارت روزانه داشته باشد. آقای هویدا بظاهر نخست وزیر بود, ولی وزرای اصلیش را پادشاه تعیین میکرد که در مواردی از هرگونه همکاری با رییس دولت خودداری میکردند. گویا آقای اردشیر زاهدی, وزیر خارجه, و آقای هویدا از دشمنان و یا رقبای جدی یکدیگر بوده و اختلافاتشان را حتی در مجالس رسمی و در مقابل مهمانان خارجی هم علنی می کردند.
در سالهای پایانی حکومت و همچنین حیات, شاه گرفتار اوهام شده بود که شاید به گونه ای ارتباطی با بیماری کشنده اش داشت. او هر روز منزی تر میشد و به کسان کمتری اعتماد نشان میداد, گفته می شود که حتی افراد خانواده اش و از جمله همسر و نایب السطلنه اش هم از جزییات بیماری و درمان او تا حدودی بی خبر بوده اند. حتی ادعا شده است که شاه را مرض بدگمانیش کشت و نه بیماریش. اگر او به مراکز معتبر پزشکی مراجعه کرده بود, بیماریش بدرستی تشخیص داده میشد و بر اثر تشخیص و درمان غلط, به آن زودی از دنیا نمیرفت, اما ترس از پخش شدن خبر بیماری و معالجه, او را به بیراهه و نهایتا سقوط و کام مرگ کشاند. همان بدگمانی و ترسی که به جان نادرشاه هم دست اندازی کرد و به کور کردن فرزندش واداشت. امیرکبیر هم قربانی چنین تشویش و وحشتی شد, همان حادثه شومی که نه تنها جان ناصرالدین شاه را هم بالاخره گرفت بلکه کشورمان را هم برای سالها از رمق انداخت و منجر به انقلاب خونین مشروطیت شد.
در خیزش فراگیر برای سرنگونی رژیم پهلوی, اکثریت بزرگی از مردم شرکت کردند, توده هایی که کوچکترین شباهتی به فاتحان باستیل و در هم کوبندگان نظام تزارها نداشتند. جیب ها کم و بیش پر بود, نه تنها خبری از بیکاری نبود بلکه هزاران غیرایرانی هم در جستجوی کار به کشورمان آمده بودند, در زمینه های گوناگون و سطوح متفاوت تخصصی, از پزشکان و مهندسان گرفته تا جوشکاران و رانندگان و تخلیه کنندگان سیمان و گندم و تیر آهن های وارداتی از کشتی های اقیانوس پیما.
خبرنگاران خارجی که در سالهای آخر حکومت شاه با او مصاحبه کرده اند, بخوبی متوجه غیرطبیعی بودن شرایط روحی وی شده بودند, پادشاهی که از پنجره های کاخش به بیرون نگاه میکرد و بجای دروازه های غار و قزوین, دروازه تمدن بزرگ را میدید و دم از کورش میزد, کورشی که به آزادی های بشری باور داشت و برای دیگر اندیشان اوین و عادل آباد نمی ساخت. این دگرگونی و پریشان حالی از چشم نزدیکان دربار هم پوشیده نماند, آنهایی که آنتن های قوی تری داشتند, قبل از گل آلودتر شدن آب, بار و بنه هایشان را بی سر و صدا بستند و برخی حتی بدون خداحافظی با سرور قدیمی خود, راهی فرنگ شده و شاه درمانده را تنها رها کردند.
اتحاد بزرگ مخالفان در مقابل شاه بسرعت فراگیر شد و به شتابی مشابه هم ازهم پاشید به سبب آنکه رهبر جدید, از پادشاه سرنگون شده, بمراتب تنگ نظرتر و خودکامه تر بود. وی نه تنها حضور و مشارکت مخالفان فکری را در حکومت تحمل نمی کرد بلکه حق حیات مذهبیون منتقد را هم به زیر سئوال می برد, از کجرفتاری هایی که از همان روزهای نخست در مورد پیشوایان مذهبی, نظیر آیت آلله شریعتمداری و آقای طالقانی, اعمال شد و سپس در مورد بلندپایگانی از قبیل آقایان لاهوتی و منتظری تکرار گردید, می توان حدیث مفصل را خواند و نیازی به ارائه موارد بیشتری نیست. دشت خاوران هم برگ سیاه و پاک نشدنی دیگری به کارنامه پلیدی های آقای خمینی افزود. او هم بزودی به بن بست رسید و داوطلبانه جام زهرش را نوشید تا از دست تلخی ِ شکست های ِ روزانه و هولناکی ِ کابوس های ِ شبانه راحت شود.
او رفت, پریشان و مستاصل, بدون آنکه امیدی به آینده نظامش داشته باشد, و با توجه به سرافکندگی سنگینی که در مورد خلع آقای منتظری بر دوشش انداخته بودند, رغبتی برای تعیین جانشین از خود نشان نداد. موقعیت و استحکام حکومت بسیار متزلزل بود, و نشانه هایی از آن اوضاع نابسامان را, در فیلم های کوتاه و مستندی که از جلسات مجلس خبرگان رهبری انتشار یافته, می توان دید. سرانجام آقای رفسنجانی موفق شد با تردستی های کاسبکارانه خود, تشریف ِ عاریتی ِ ولایت را بر اندام ِ ناساز و بی اندام ِ آقای خامنه ای بپوشاند. از آن وقت تا امروز حوادث سیاه تری رخ داده که عموما ناشی از تلاش رهبر جدید برای ارضای خودکامگی هایش و یا نتیجه تحلیل ها و تصمیمات غلطش بوده است. میگویند که پای الاغ, بیش از یک بار در سوراخی فرو نمیرود, ولی عجیب است که پای دیکتاتورها بارها و بارها در همان یک سوراخ رفته و هنوز هم میرود و باز درسی نمی گیرند.
احتمالا این روزها, آقای خامنه ای آخرین روزهای شاه را در نیاوران, آقای خمینی را در جماران و احتمالا ناصرالدین شاه را در حرم شاه عبدالعظیم در ذهن بیمار خود مرور میکند و همین ها باعث آشفتگی بیشترش می شود. شیرازه کارها از دستش خارج شده, هر کسی ساز خودش را میزند, انگار نه انگار که او ولی مطلقه فقیه است. رییس جمهور کودتایی در مقابلش لشکرکشی میکند و با توصیه ها و حکم حکومتی های او موشک های کاغذی میسازد و به سوی مجلس و سپاه پرتاب میکند, فرمانده سپاه در مورد صلاحیت کاندیداهای انتخابات آینده تصمیم گیری کرده و خط و نشان میکشد و بدین ترتیب با پوتین خون آلودش, فرمان کتبی بنیانگذار جمهوری اسلامی را لگدمال میکند. امام جمعه کاشان دستورات مخفیانه مقام رهبری را در مورد دستگیری نزدیکان رییس جمهور ناشیانه فاش میکند و بلافاصله مورد حمله دفتر مقام رهبری و سرداری از سپاه قرار می گیرد. اما او هم حریف است و دفتر مقام رهبری را به کتمان حقیقت متهم میکند و سردار سپاه را فاقد صلاحیت برای اظهار نظر در مورد گفته های یک مجتهد می خواند. برادران لاریجانی که تاکنون ریاست دو قوه را به چنگ آورده اند, برای تصرف خاک ریز سوم, در تلاش شباه روزی هستند. فرمانده سابق سپاه که کاندیدای ریاست جمهوری هم بوده, با توجه به شرایط روز موضعش را عوض میکند, به مسافرت های داخلی و خارجی میرود و در مصاحبه هایش ادعاهایی میکند که بلافاصله صحت آنها از سوی وزارت خارجه تکذیب میگردند. آقای مطهری برای استیضاح رییس جمهور خودش را به آب و آتش میزند ولی تعداد امضاهای نمایندگان سئوال کننده, مثل قیمت ارز هر روزه بالا و پایین میرود و هنوز معلوم نیست که موضوع استیضاح و یا سئوال از آقای احمدی نژاد هرگز به جایی برسد, عین پرونده های حمله به خوابگاه دانشگاه و جنایات کهریزک و قتل های زنجیره ای و سایر موارد.
نسیم آزادی خواهی در کشورهای خاورمیانه وزیدن گرفته است, دیکتاتورها یکی پس از دیگری چمدان هایشان را می بندند و میروند و مردم به تفسیرها و پیش بینی های غلط آقای خامنه ای می خندند. او منزوی تر میشود و برای تقویت روحیه متزلزل خویش, دیکتاتور وامانده سودان را به کشور دعوت میکند تا در کنار او لحظه ای احساس آرامش کند, رییس جمهور یاغی هم دهن کجی میکند و از رفتن به بیت رهبری خودداری میکند و یکی از معاونین وزارت خارجه را برای شرکت در جلسه ملاقات رهبر با رییس یک دولت خارجی می فرستد. کشمکش اخراج و بازگرداندن وزیر اطلاعات خبرساز میشود و رییس قوه مجریه برای دهن کجی به مقام رهبری, یازده روز خانه نشینی میکند و بدنبال آن درگیری وسعت و شدت بیشتری میابد و جمعی از نزدیکان آقای احمدی نژاد دستگیر می شوند. او مورد حملات سنگین و هماهنگ خطیبان حقوق بگیر جمعه و فرماندهان قاچاقچی سپاه قرار میگیرد و سکه "گروه انحرافی" در ضرابخانه ولایب فقیه تولید و توزیع می شود.
پروژه جنجالی باغشهرها و مخالفت آقای احمدی نژاد با طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاهها, نمونه های دیگری از زورآزمایی های این دو فرد خودکامه است و اخیرا موضوع اجازه ورود بانوان به استادیوم ها هم به لیست میادین جنگ افزوده شده است. رییس جمهور رژیم کودتا بخوبی میداند که اگر در شرایط کنونی عقب نشینی کند, رقیبان سیاسیش, بدون هیچگونه رحمی از وی انتقام خواهند گرفت. پس قابل پیش بینی است که رییس جمهور در ماههای پرالتهاب آینده, طرح های بظاهر خوب دیگری را هم اعلام کند هر چند که امکان عملی کردن آنها میسر نباشد. اگر رهبر به مخالفت بپردازد, منزوی تر و منفورتر میشود, و اگر ساکت بماند سکان رهبری را بکلی از دست خواهد داد. آقای احمدی نژاد که با کودتای خونین انتخاباتی به قدرت رسیده, جایی در دل مردم ندارد و میداند که او هم روزی بر صندلی محاکمه خواهد نشست و سرنوشتی بد, در بهترین حالت ها چیزی مشابه نظامیان جنایتکار یوگسلاوی سابق, در انتظارش خواهد بود.
مانورهای زیگزاگی محافظه کاران مجلس هم شکنندگی اوضاع را بیشتر کرده و بخوبی نشان میدهد همان ها که مردم را به اطاعت مطلقه از اوامر رهبر ملزم میدانند, خودشان در اوضاع بهم ریخته کنونی, توصیه های رهبر را بدر کوزه آب می چسبانند و منافع فردی و گروهی خودشان را در این آشفته بازار دنبال میکنند.
رهبر و فرماندهان دستگاههای سرکوبش, که تحولات منطقه را لحظه به لحظه دنبال میکنند به وحشت افتاده و چاره ای جز صبر و انتظار ندارند, میدانند که تکرار خشونت ها ممکن است جرقه ای را روشن کند که مهار کردن آتش آن در توانشان نباشد.


چه باید کرد؟
با توجه به اوضاع بحرانی داخلی و خارجی, شرایط لازم برای گسترش فعالیت ها و حرکت های آزادی خواهانه از هر زمان دیگری آماده تر می باشد. بر کنشگران اجتماعی و سازمان های سیاسی است که با تحلیل های منطقی و واقع گرایانه, قدم های موثر و محکم بعدی را برای رهایی ایرانیان و سربلندی ایران زمین بر دارند. از دست دادن چنین فرصت طلایی در خور دوستداران ِ آزادی و هواداران , آرمان های ِ انسانی نیست.
اگر کمر رژیم شاهنشاهی, علیرغم برخورداری از توان و وفاداری لشگرهای ویژه و گارد سلطنتی و ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری و امثالهم, در مقابل ِ حرکت ِ مردم شکست, رژیم موریانه زده ولایت فقیه چگونه میتواند با تکیه بر طناب ِ پوسیده ِ برادران ِ قاچاقچی در برابر خواست میلیونها ایرانی آزاده مقاومت کند؟

مهران رفیعی
بیستم تیرماه سال نود خورشیدی
بریزبین استرالیا